از زیــــر درخت انبهی مینــــاب تا سفرههای ایران
01
میوه ای که تو کتاب های آسمونی نیست ولی برای مینابی ها بهشتیه
انبه… میوه ای که تو کتابای آسمونی اسمی ازش نیست ولی برای مایی که تو مینُو(میناب) بزرگ شدیم تو هوای جهنمی تابستون یه میوه ی بهشتیه… مایی که از بچگی وقتی درخت انبه حیاطمون گل میزد هر روز دور سرش میگشتیم تاااا روزی که میوه ش میرسید و صبحا تا از خواب بیدار میشدیم میرفتیم زیر درخت دنبال انبه رسیده میگشتیم…
02
از انبهی سبز تا ترشیای که سر سفره همه چیز رو کامل میکرد
جذابیت میوه انبه برای ما از همون موقعی که سبز و ترشه شروع میشه چون همونو هم خالی خالی با نمک میخوردیم حتی همبن الان تصورشم دهن آدمو آب میندازه… وقتی خاله لیلا ترشیشو درست میکرد، منتظر بودیم یه روز هواری یا بریانی ماهی و میگو درست کنه تا بیاریم سر سفره و با ترکیب ترشی انبه …
03
یک سوال کوچک سر سفره که ده سال بعد همه چیز رو عوض کرد
یه روزی که از باغ میرفتم خونه خاله هنوز به در خونه نرسیده بودم بوی بریانی میگوش تو کوچه پیجیده بود سریع رفتم دست و صورتمو شستم که برم سر سفره… موقع ناهار همینجوری که ترشیا رو میریختم رو غذا به خاله گفتم، مُم تو که به این خوشمزگی ترشی انبه درست میکنی و همه فامیلم هر سال ازت ترشی میگیرن چرا برای فروش درست نمیکنی که برگشت گفت ای خاله من وقت نمیکنم به کارای خونه برسم بعدش حالا درست کردم به کی بفروشم… همون موقع بود که تصمیم گرفتم یه روزی این کارو انجام بدم…
“دیدی؟ خریدار داشت.”
جملهای که هنوز دلم میخواد به خاله بگم
04
مینومنگو؛ از آشپزخونهی خاله تا کارگاهی که نور امید روشن کرد
حدود ده سال بعد و تو اوج همه گیری کرونا و بیکاری، مینومنگو ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹ بدنیا اومد و کارشو از تو آشپزخونه ی خاله و با کمک پسرخاله شروع کرد و بعد از دو سال تونست صاحب کارگاه بشه و فصل تولید روزانه حدود ۲۰ نفر مشغول تولید ترشی انبه میشدن و این نور امیدی بود که در دل اهالی بندزرک روشن شد و شد برکت کار و چاشنی ترشی انبهمون و سال به سال این خانواده بزرگ و بزرگتر شد تا به امسال که ۴۵ نفر به صورت مستقیم از این کارگاه به خونه هاشون روزی میبرن.